ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

ایلیا

حتی ایلیا هم فهمیده میتونه راحت با احساسات من بازی کنه.

چند روز پیش داشتم آماده می شدم که برم سرکار تو هم توی اتاقت داشتی بازی می کردی. از توی اتاقت داد زدی(مامان خیلی خوشحالم).منم ک از خوشحالی تو خوشحال تر شده بودم گفتم واسه چی پسرم؟ گفتی:چون نمیخای بری سر کار.و من دوباره موندم که بین دوراهی سرکار رفتن مامان خونه و نرفتن به سرکار کدوم رو انتخاب کنم. البته توی این مواقع بهترین تصمیمی که میشه گرفت اینه که اصلا ب سوال فکر نکنی و خودت رو با یه چیز دیگه سرگرم کنی. داشتم سوال رو فراموش می کردم  که دوباره از توی اتاقت جمله ی قبل رو تکرار  کردی. منم گفتم باشه پسرم ولی فایده ای نداشت.دوباره تکرار تکرار تکرار. مثل اینکه دست منو خونده بودی.البته توی این زمینه خیلی ت...
1 اسفند 1393

مامان یا همون مانی به زبون ایلیا

به نظرم هیچ مسیولیتی سخت تر از مادر و پدر بودن نیست.حتی از رییس جمهوربودن یه کشورهم مشکل تره.اگه پدر و مادرها وظیفه خودشون رو به درستی بدونن و یه اندک مطالعه ای واسه تربیت بچه هاشون داشته باشن حتی یه کشور رو هم میشه راحت تراداره کرد. ایلیای مهربونم نمیدونم کجای دایره ی مسیولیتم هستم.شاید فقط فکرمیکنم که دارم یه سری کارهای مهم رو واسه تو انجام میدم و توی این توهم دیوانه وار دور خودم می چرخم. هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیس.هنوز دارم به آرزوهای دست نیافتنی خودم فکر می کنم و هنوز امیدوارم شاید یک روز دوباره به بچگی های خودم برگردم و توی یه دنیای بدون مسیولیت فقط زندگی کنم.دوست دارم بدون هیچ فکر کردن فقط زندگی کنم.... دوست دارم بچه ...
1 اسفند 1393

اولین روز اسفند 93

شنیده بودم قلب هرکس به اندازه ی مشت های گره کرده اش است.... مشت می کوبم...... و خیره می شوم به انگشتهای گره خورده ام..... دستم را می چرخانم و دور تا دورش را نگاه می کنم... چه قدر کوچک و نحیف باید باشد قلبم! در عجبم از این کوچک نحیف!که چه به روزم آورده! وقتی تنگ میشود.....می خواهم زمین و زمان را به هم بدوزم! وقتی می شکند......چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند.... وقتی که می خواهد و نمی تواند..... موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم..... در عجبم از این کوچک نحیف!...... . . . احمد شاملو ...
1 اسفند 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد